به کلبه ی تنهایی ما خوش آمدید

دختر من و حرفای من(دوست من برای رفتن به آرشیو روی عنوان مطالب کلیک کن)

 دیگر حیاطی در خانه مان نیست ،دیگرباغچه ای نداریم، دیگر  مادرم نیلوفر پیچک نمیکارد. آه   آه  آه.........

قلم شده پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط مادر نظرتان () |

در سکوت آمدم تا تکرارم پذیری

اما تو باز رنگ عدم به من میزنی و

من با مشتی تنهایی

در خلوت پوچ ،زیر پای هزاران پای فرار

له میشوم.

و باز با تنی ک.فته از خستگی فرداهایی که همین تکرار است

من جسورانه ادامه خواهم داد

تا روزی که تو مرا با خروارها تنهایی در خلوت پوچ ببینی و آن گاه

به دفتر منحنی سوخته قلبم

بنگری

و تکرارم را بپذیری

و مرا با وجود ترین نقطه هستی ات اعلام کنی.

و تو همیشه در سکوتم می مانی

تقدیم به زیبای کوچکم ساغر

قلم شده دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط مادر نظرتان () |

گاهی اونقد از زمین و زمان دلگیرم که برای فرار فقط میتونم بغضم رو به آرومی بترکونم. دوس دارم حق حق کنم و خالی بشم ولی با دل کوچیک ساغرم چه کنم که غمگین نشه

خنده داره !!!!! به آشپز خونه میرم و پشت ماشین لباسشویی قایم میشم.دفتر همیشگی دل روزمره شده ام رو بر میدارم و برا افشین و خودم و .... مینویسم و اشک هایی که طعم شورشون دلم رو آروم میکنه انگار که فشار افتاده ام رو بالا میبره قورت میدم.

ساغر صدام میکنه و با لحن شفتالو جوابشو میدم که متوجه نشه.

ولی مگه میشه میفهمه و به روم نمیاره.گیر ویده و باز بهونه میگیره که بیا پیشم و باز من کیسه شل اشکم رو میبندم و افشین رو به قلم دفتر میسپارم پشت ماشین لباسشویی و به کنار شادیهای کوچک زیبایم یا زیبای کوچکم میرم و باز میگم خدایا شکرت که این بنده کوچولوتو هم نصیب من کردی و باز پشت نقاب خشک خنده هام پنهون میکنم خیس چشامو.دعام کنید من فقط دخترم رو میخوام.

قلم شده دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ توسط مادر نظرتان () |

امروز یه پیامک به دستم رسید که به نظرم واقعا زیبا میاد و دوس دارم اینجا یادگاریش کنم.

نوشته: همیشه یک یکه ! شاید در تمام عمرش نتونه بیشتر از یک عدد باشه اما بعضی وقتا میتونه خیلی باشه ...............

مثل :یک خاطره ،یک عشق ،یک دوست .

باز داره آرامشم به هم میریزه دیشب کابوسشون دیدارم بود و امروز پیغام پسغامشون

بازم کم نمیارم چون گلی امیدوارم کرده.بازم به خداتوکل میکنم و کم نمیارم .

قلم شده یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط مادر نظرتان () |

 

من با عشق آشنا شدم
و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟

هنگامی دستم را دراز کردم
که دستی نبود.

هنگامی لب به زمزمه گشودم ،
که مخاطبی نداشتم.

و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،
که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....
!

‌‌(گزیده ای از اشعار دکتر علی شریعتی)

 

 

 

قلم شده پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط مادر نظرتان () |

Design By : Night Melody

دریافت کد بستن راست کلیک در وبلاگ

arshive/

منبع کد اهنگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس