نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بی رنگم

چند وقته ناجور دلم گرفته.ازبعضی ها بدم میاد.حس خوبی راجع به بعضی ها ندارم.و نمیدونم چرا نسبت به بعضی ها دچار حس کینه توزی میشم.دارم تو یه دفاع سنگ به سینه کوبی بعضی ها و اسه یه سری آدما چنگ میزنم.کی از دل کی خبر داره؟میخوام نداشته باشن.اونموقع دیگه دل دل نیست میشه دروازه تهرون هرکی واسه خودش تو یه ورش جا خوش میکنه توش کیوسک میسازن دستشویی ایستگاه و ........ولی خداییش همه گرفتاری هام یه طرف این دلگیری هام یه طرف.با هیچ دارویی هم رفع نمیشن.شاید اینبار مرگ علاجه .فکر کن این وسط خیلی ها هیچکارن هیچ حرفی هیچ توهینی هیچ بیراهی نصیبشون نشده واسه ما پت(دماق) میگیرن.یکی نیست سر و ته پیاز رو نشونشون بده.خیلی دلگیرم خیلی

/ 4 نظر / 8 بازدید
مانی

سلام رفیق شفیقم . ممنونم از حرفای قشنگت . بله شاهین را هم دقبول دارم چون از درد میگه . همون فیلم قدیمی ها سگش می ارزه به تمام این فیلم های عشثولانه که همشون مزخرفه و اگه بری تو مورش می فهمی که بی محتواس . تو برو فیلم داش آکل را ببین . برو فیلم کوچه مرد ها را ببین . ببین تو فیلم کوچه مرد ها آدم از عشقش به خاطر رفیقش می گذره . فیلم های الان همشون انحرافی است . فیلم روز هفتم بود فک کنم که آمریکایی بود منو به اوج رسوند که میشه از یک انسان که سندرم دان داره یه انسان با شعور ساخت و دوسش داشت . ممنونم از حرفات از خودت بگو و پست آخرمو بخون . راستی آدرستو اشتب گذاشته بودی پدرم در اومد تا پیدات کردم بخدا یا حق

نگار نیک نفس

[گل]سلام بر مادر عزیز خوبی؟ ببخشید من واقعا شزرمنده ام که دیر میام ممنون از کامنت زیبات این حست رو هم خیلی دوس داشتم جدا میگم چون بعضی اوقات دقیقا با تمام وجود گرفتارش میشم دیگه دیگه چ کنیم که ... قربونت برم همیشه شاد باشی عزیزم روزگار خوش دوستدارت نگار نیک نفس [گل]

مهسا

سلام عزیزم بهم سر بزن