روز تنهایی

 شاید همیشه فکر میکنم با تنهاییم میتونم کنار بیام اما وقتی گلی ازم دیر میشه

دلم میگیره با اینکه کسای عزیز دیگه ام مث فرناز دور و برم هستن اما باز این دلتنگی و بیقراری جون خودم و نفسم  رو آزار میده و دوس دارم زودتر بیان انگار این عشق و عادت

دیگه هماهنگ شده .همش دو روزه گلی و احسان که مث برادر مهربون میشه مث برادر عصبانی و مث یه برادر راهنما میشه رفتن دوباره تایلند.و من مث دیونه ها بیخیال میکنم خودمو از دل تنگی تا بیان.تیکه کلام های با نمک احسان و اون روله گفتن هاش .... هر روز تو شرکت کارم تکرار حرفای گلی و احسان میشه و همکارا رو میخندونم.به جای گلی عصبانی میشم دستور میشم کار راه بنداز میشم به جای احسان هم روله میگم.

این حرفا واسه تو دوست عزیز که سر زدی به وبلاگم تا نظر تو بذاری قطعا بی معنی اما واسه ی من زندگی .این حرفا رو مینویسم تا وقتی که خیلی سر خوش میشم و گاهی با( گلی ام )قهرم اینجا بیام و یادم بیاد امروز چه دلتنگ بودم.دلم براشون تنگ شده.برا خودشون و همسفراشون. چه وابسته شدم ها........

/ 7 نظر / 12 بازدید
هستیا

سلام مهربون چقدر دلتنگی سخته دعا می کنم قلب مهربونت هیچ وقت دلتنگ نشه ممنون از حضور گرمت همیشه بهاری باشی[گل]

بام ایران سیتی

درود بر شما و ممنون از حضور گرمتون[گل] این روز های تنهایی چون می گذرند غمی نیست...[گل]

رها

دوست من وبلاگ هم واسه دلتنگی هاست نه خوش اومدن این و اون. بنویس هرچی دلت میخاد بنویس[چشمک]

رضا

میتونم درک کنم دلتنگیو که خیلی چیزای به ظاهر بی ارزشو با ارزش ترین ها میکنه ... ایشالا خدا واست نگرشون داره مادر جان... [گل]