پریشانی...

از بس کف دست بر جبین کوبیدم              تا بگذرد از سرم پریشانی من!

نقش کف دست محو شد ریخت به هم:             شد چین و شکن بر روی پیشانی من

یک سال گذشت!ومن با خودم جنگیدم تا فراموش کنم طعم گس حادثه رو... اما نه فراموشم شد و نه حتی هنوز باورم شده.....

به عکساش نگاه میکنم و صورت همیشه خندانش دیوونه ام میکنه وقتی که باید درک کنم تقدیر اینه که هیچ روزی دیگه نمیبینمش..آخ

و باز جسورانه به عکس ها نگاه میکنم و بغضم رو میخورم و یاد طعنه های عزیزانی که گفتن غروری که داشتی یادت میاد! شاید خدا خواسته یه چیزی رو بهت بفهمونه؟؟؟قلبم نفسش تو گلوش انگار گیر میکنه و من با وردبسم الله آرومش میکنم. 

اما من میدونم که خدا بیرحم نیست که بخواد از من که سرم با دمم بازی میکرد انتقام بگیره.خودش میدونه من ...قد یه مورچه بی آزارم و همیشه خیر خواهی دیگران رو ازش خواستم.اما اگه من بدی کردم باز سر بندگی به طرف خدا خم میکنم و ازش عاجزانه تقاضای سلامتی و خوشبختی دخترم رو میخوام.خداست که میدونه تابو تحمل این مصیبتم

ساغر به من داده پس من خاک پای همه دنیا میشم تا کسی به خاطر غروری که خودم هنوز درکش نکردم نفرینم نکنه.

/ 6 نظر / 8 بازدید
مهری

سلام نمیدونم الان باید چی بگم؟ولی فقط اینو میدونم که گاهی خیلی از چاله ها ماحصل دست و پنجه نرم کردن ما با زمینه فقط و فقط همین[گل] برات آرزوی شادی دارم دوست خوبم[ماچ][گل]

آرش

سلام اول ازهمه ازاین که همیشه به وبلاگ من لطف داریدوهمیشه برام نظرمیزارید ازتون ممنونم،فکرکنم شماتنهامشتری پروپاقرص وبلاگم هستید. ازمطلبی که نوشتیدواقعامتأثرشدم و فقط این رومی دونم که تنها دارویی که میشه ازش کمک گرفت ((صبره)).باآرزوی سلامتی و شادی روزافزون.[گل]

رضا

اصلا منطقی نیست مادر جان.خدا جایی از انتقام نگفته فقط واسه خوبیو بزرگیتونه پیش خدا اینو خودش گفته که بندهای خیلی خوبشو بیشتر امتحان میکنه انتقامی در کار نیست عزیز... [گل]