سالگرد

مادر!

 گلویم از درد این بغض های مجهول به تنگ آمده است از این تاریکی شبها و این ناپبدایی راه...
گویا هزاران سال است که از آغوشت دورم و کورمال کورمال به دنبال پناهگاهی برای خستگی ها و گریه هایم میگردم!
بیا ببین...

 همان چشمانم که روزی گربه ای میخواندیشان گذشت زمان و سرنوشتم چگونه نقطه ای کوچک را نصیبشان گرد و باگریه دگرگونشان...

 


 خسته ام ؛دمی آغوش بگشا تا برای معصومیت از دست رفته ام‘ دمی در سبد دامانات گریه بریزم....

 


قبری که باید روی آن گریه کنم ار من گرفته شده و گویا دیگر تمام قبر های دنیا مرده ای درونشان نیست!،میدانم ندای سوز درونم را فقط مرده گانم میشنوندو حال برای تمام این دلخستگی ها و دلمردگی هایم
دنیای مجازی را ترجیحا نشان کرده ام...

 


مادر...امشب دستمالی برایم بیاور و اشک های فرو خورده ام را  با دستانت از تب پیشانی ام برچین،


تنهایم ‘و تن هایی ام خسته از این سالگردهای خاکستری........

/ 2 نظر / 15 بازدید
م.تنها

سلام.با آرزوی خوشبختی برای دختر عزیزتان. بغضم را خوردم تااشک نریزم.بسیار زیبا نوشتید... دارم میرم مادرم رو بغل کنم.چقدر دلم براش تنگ شد.

مرسی لاییک