پروانه

دیروز بیست و هشتم مرداد آقای رسولزاده هم پرواز کرد.انگار نمیخواست از دوستاش دور بمونه یا شاید بهتره بگم عقب بمونه اما اون واسه پروازش مالزی رو انتخاب نکرد.اون حتی به پاس و ویزا نیازی نداشت.حتی توبره کوچیکی هم با خودش نبرد. اونم مثل افشین آروم و بی صدا حتی بدون خدافظی.

دیروز بهترین دوستاش،عزیز ترین دلبستگی هاش از ایران رفته بودند تا بتونن چند روزی خودشون باشن و زندگی کنن اونجور که میخوان.

اما انگار اونا هم  از دل کوچیک رسولزاده ی بزرگ خبر نداشتن که طاقت این دوری شاید براش سخت باشه. واسه همین دلش گرفت و خون بالا آورد.

رسولزاده تنها بود خیلی تنها.مهربون بود و همیشه میخندید دل هیچکی رو نمیشکوند.

اون میخندید تا بقیه بخندن من اینو درک میکردم چون تنهاییشو درک کرده بودم.

اونم که رفت دیگه بر نمیگرده مثل افشین مثل همه پروانه ها و پرنده ها.

اون پروانه بود،میدونم چون سالها توی پیله تنهاییش زندگی میکرد.

دلم واسش تنگ شد و گرفته و ابری شد.دیشب تا صبح بارونی به یاد اون به یاد بابام به یاد افشین و همه پروازهاشون که خودشون خوب میدونن مقصدش کجاست... پیش خدا؟!! 

خدایا منم دلم خیلی گرفته.از این کوچ به کدام کوچ وارونه بشم ؟

/ 0 نظر / 8 بازدید