چی بگم؟گاهی خالی ام

دل هیشکی مث من غربت اینجا رو نداره ........دیگه حرفای علاقه همه مردن تو دلم.

مث گنجیشکای بی لونه و بی جای محله... دیگه هیج جاتو درختا جای من نیس که برم.

امشب یه چیزایی نوشتم.خودش دلش خواست اومد.نوشتم فردایی یه روزی پست میکنم.

فشارم رفتاه انگار زیر زیرو.حالم داره بد میشه دلمم که بد تنگه.همینجوری گریه ام میاد.گریه

/ 1 نظر / 14 بازدید
رضا

با تک تک سلولای بدنم این تنهایی رو میشناسم تنهایی ای که تنها نمیشه باهاش جنگید فقط با یه لشکر کوچولوی دو نفره خودش عقب میشینه... [گل]