به نام پدر

 چقدر برای بستن چمدان و خاموشی چراغ بهانه آورده بود.!کلید کهنه در دستش بود و باز پی چیزی شبیه بستن گریه به باران میگشت انگار هیچ میل روشنی به امکان تشنگی نداشت.      

از آبها آینه ها،آدمیان و آرزوهای دورشان بریده بود......نگران مینمود.یک جوری دلواپس گلدان یاس و نیلوفر،هی در مرور یکی دو خاطره ....

قدم میزد.حتی قدمهای خسته اش را

تا کنار جدول شکسته ی کوچه

شمرد.یک لحظه آمد که برگردد.

هنوز نگران گم شدن گوشواره های دریا بود

اینبار جور دیگری روی دریا را بوسید.

روزت مبارک باباش

/ 2 نظر / 8 بازدید
سرو ناز شیراز

من با لبان سرد نسیم صبح سر می کنم ترانه برای تو من آن ستاره ام که درخشانم هرشب در آسمان سرای تو

رضا

مبـــــــــــارک باباش ...[خنثی]