درد

این زمان هم پرم از صدای خاکستری مویه های غم و چه گریزان واره سر به بیابانی می نهم که تو در زیر خروارها خاک با تنی خالی از خون و تنپوشی سفید و بلند بالا به زیر خاکستری آسمان خوابیده ای. و از لالایی گنجشگک های شاخه نشین لذت میبری.

چه گویم که مویه هایم در گلو گاه خفته مانده و هماره خرچنگ وار ریشه های سرطانی اش را در گلویم میدواند ومن لجوجانه صبورم و نا باورانه مینگرم به دنیایی که فانی بود و باز هم به رفتنت و نماندنت،نه به ساختنت و بیوده سوختنت.

کاش هیچگاه نمی ساختی و هیچ گاه اینگونه نمی سوختی.

اما تو نسوختی واما مرا شعله ور کردی و سوزاندی با آتشی که با رفتنت به پا کردی و هنوز شعله ها در بند بند وجودم رخنه میکندو هر روز احساسشان میکنم و برای موجود کوچک ققنوسی مانفرشته میخواهم همه را با همه تلخی ها ،گوارای وجودم پذیرا باشم.

/ 0 نظر / 12 بازدید