سکوت

شب و سکوت زاغ پیر ‘

نفس گرفته ی شبگیر‘

مرثیه خون صبح بامداد

گند میزند دلی ز بی نهایت

تو از سکوت زاغ پیر حکایتی دگر کنی!

و زاغ پیر در اندیشه ی اندیشه های تو است!

زاغ دلش دوستی میخواهد که اندازه ی خودش عمر کند

اندازه ی خودش قیل و قال کند و

به انازه ی خودش جسور و بی پروا آسمانه را به سیاهی پرهایش بکشاند و در امتداد

سیاهی بالهایش من و تو و او روزگار همرنگمان را نظاره باشیم.

سکوت سیاه کلاغ بالهایش را به رخ ما و روزمان میکشاند...

این سکوت کلاغ چه ژرف آگین معنا میدهد مرا!

غ

/ 3 نظر / 19 بازدید
رضـــا

چقد زیبا و با احساس ..[قلب] منم به این احساسات لطیفو زیباتون حسودیم اومد ..[نیشخند] [گل][گل][لبخند]

hadis

webloge fogholadeiee darin.

از طرف فرشید

سلام کامنت های وبلاگ وداع را امروز برای آقای حیرانی خواندم. از حضورتون و کامنت های زیباتون تشکر کردند.